|
|
|
|
|
نمیدانی چقدر دلم برای نوشتن حتی یک کلمه تنگ هست ولی دستهایم یخ زده و یارای نوشتن ندارد. زمانی بود که دلم برای تنها بودن پر می زد دوست داشتم خودم باشم و خودم و در تنهایی هایم گم بشوم ولی این روزها نه تنها از تنهایی گریزانم بلکه نفسم به شدت بالا میاد از همه چیز و از همه کس متنفر شده ام . مزه این روزهای زندگی ام تلخ هست تلخ. "من" عزیز ، این روزها دلم برای حرف زدن با تو تنگ است کاش بودی تا اینقدر می گفتم تا خالی شوم ، تا این همه حرف نگفته روی دلم تلنبار نشه و بتونم نفس بکشم تا شاید ادامه این راه برایم آسان شود. دلم تاب نبودنت را ندارد برای با تو بودن حتی لحظه ها هم حسودی می کنند. این روزها خودم را میان یادهایت رها کرده ام تا شاید مرهمی باشد بر دل خسته ام. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 12:9 توسط من و پونه
|
|
||
|
|
|
|
|
هم تو میدانی و هم من!!! که چقدر ثانیهها را ارزان فروختیم و حالا دربهدر یک سلامیم.کاش بدانی که این دل بیقرار چقدر واژها را سبک و سنگین میکند تا برایت ثابت شود که این روزها(روزهای بیتویی)چقدر تبدیل به روزمرگی شده اند و هیچ کس هم قرار نیست زندهشان کنند الا خودت.پس بیا!!بیا که هنوز نوشین لبهایت را خواهانم و فراغ را ناتوان. پ.ن:بخدا منم دلم برات تنگیده. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:10 توسط من و پونه
|
|
||
|
|
|
|
|
اومدم چیزی ننویسم همینجوری سر بزنم و برم ولی دیدم نمی شه . بدجوری دلتنگ "من" هستم ، عنوان این پست نشون میده که چقدر دلتنگ " من" هستم. سخته به نبودنش عادت کنم ، این روزها نبودنش را با یادآوری روزهایی که باهم بودیم می گذرونم حالا که فکر می کنم خیلی قشنگ بود روزهایی که پشت سر گذاشتیم . این روزها دلم برای گریه خیلی تنگ شده ، سردرگمم و دلتنگ، نفسم بند اومده از این همه حس. فقط خود "من" میدونه که چقدر حسرت روزهایی را می خورم که منتظرش بودم تا بیاید و با یه گفتگوی کوتاه روزانه لبخند را بر لبانم بشونه. مهربانی ها ، حرفهای قشنگش خیلی بدعادتم کرده و یک روز نبودنش حکم دوری یکسال را برام داره ، این روزها را دوست ندارم چرا که همینجوری دارن بدون "من" به سر می شن. بدون "من " فرداهایم را گم کرده ام پس زودتر بیا که دلم دیگر تاب نبودنت را ندارد.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:52 توسط من و پونه
|
|
||
|
|
|
|
|
آدم وقتی تنها میشود و دلاش میگیرد میخواهد حرف بزند این که تو نیستی و من قرار است به جایاش برایت بنویسم سختتر میشود این دلتنگی. اصلن نوشتن برای تو همیشه سخت بوده و هست این که کلمات را مامور کنم تا هر کدام تمام و کمال احساسم را بگویند سختترین کار دنیاست و تازه نمیدانم کدام کلمه را زودتر بگویم تا مثلن احساسم را بهتر گفته باشم نمیدانم از کدام درد بگویم که زخمی را که از نبودنت جا خوش کرده بهتر بیان شود. نه!! همیشه از این میترسیدم که خدایی نکرده با حرفهایم خاطرت را آزرده کنم .نمی گویم تا همین نگفتنم خود رازی،خاطره ای شود از روزگار عاشقیمان تا بعدترها جای نیلی درد عشق یادآور همین خاطرهها باشد .دلام را حوالی همین خاطرهها گم کردهام و هنوز آوارهام .راستی «سلام»... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 11:50 توسط من و پونه
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها روزهای خوبی برای من نیست بیماری بابا بزرگترین مشغله فکری ام شده. یه وقتهایی هست که آدمها یه جا همه انرژِی اشون را از دست میدند مثل این روزهای من. دیروز شاید بدترین روز من بود، یه روزهایی انقدر درگیر مشکلات می شیم که امید رنگ خودش را از دست میده، ادامه دادن مشکل می شه. با خودم می گم امیدوار باش پونه ، خوب زندگی پستی بلندی زیاد داره، صبر داشته باش ، ولی نداهای درونی هم جواب نمیده، باید یه فکر دیگه ای بکنم. روزها فقط چند ساعتی که با "من" هستم بهم آرامش میده کاش "من" پیشم بود این روزها بیشتر بهش نیاز دارم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 7:54 توسط من و پونه
|
|
||
|
|
|
|
|
سفر همیشه واسه من حکم چند سال بزرگ تر شدن داشته و داره!! تو مسافرت احساس کردم چقدر نسبت به سفر پارسال راحت ترم و بهتر از پس همه چیز برمیام .خیلی خیلی خوش گذشت .جای پونه خیلی خالی بود مخصوصن که می دونستم نیاز به استراحت داره. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:51 توسط من و پونه
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز یکی از بهترین روزهای زندگی ام بود ، وقتی بابا را دم در دیدم مثل یه بچه کوچولو پریدم بغلش ، تو خیابون داشتند با تعجب ما را نگاه می کردند ولی اصلاً برام مهم نبود دستم را انداخته بودم دور گردنش و بلند بلند گریه می کردم خیلی دلم واسش تنگ شده خیلی. مهربان بابای من خیلی دوستت دارم . عصری هم با بابایی رفتیم پارک و ساعتها حرف زدیم ، هیچوقت از حرف زدن با بابا و نگاه کردنش سیر نشدم ، تنها آرزویی دارم اینه که خدا هیچوقت بابا را از من نگیره که در اون صورت من هم می میرم.
از دیروز " من " نیست جای خالی اش را خیلی خوب احساس می کنم . ولی چاره نیست باید تحمل کنم ."من" عزیز دیروز اهنگی را که برام فرستاده بودی برداشتم و با هر کلمه اش به یادت بودم. با اینکه دلم واست خیلی تنگ شده ولی همینکه میدونم داره بهت خوش می گذره واسم کافیه. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 9:0 توسط من و پونه
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز اولین روزیه که "من" نیست فکر نمی کردم اینقدر دلم براش تنگ بشه ولی واقعاً دلتنگشم امیدوارم به سلامتی به مقصد رسیده باشه ولی خیلی ازش دلگیرم خودش میدونه چقدر (خیلی از اون خیلی ها) ، بدون خداحافظی رفته و فکر نکنم بتونم ببخشمش راستی امروز از صبح دلم گرفته ، بیماری ، کار زیاد ، رفتن " من" به شدت بی حوصله و کسلم کرده ، دلم میخواد زود برسم خونه تا مامان و بابا را ببینم خیلی دلم براشون تنگ شده. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 13:10 توسط من و پونه
|
|
||
|
|
|
|
|
"من" داره میره مسافرت اونوقت پونه باید تنها بمونه ، وای که چقدر دلم براش تنگ می شه ولی خوب "من" این روزها به مسافرت نیاز داشت امیدوارم خوش بگذره و با روحیه خوبی برگرده. و اما پونه، از دیشب حالم بده دلم همینجوری داره شور مامان و بابا را می زنه. وقتی داشتم با بابا صحت می کردم صداش مثل همیشه محکم و رسا نبود ته صداش می لرزید و یه جوری عجیب صحبت می کرد و این ترسم را بیشتر و بیشتر می کرد، نمیدونم چه اتفاقی افتاده امیدوارم حالشون خوب باشه . فاصله ها همیشه آزار دهنده بوده اند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 7:33 توسط من و پونه
|
|
||
|
|
|
|
|
خب خودم می دونم! نمی خواد بگید نیومده رفت!! خب نمیمیرم که!!برمی گردم .تازه پونه اینجاست و تا من برمیگردم هزارتا مطلب می نویسه.فقط دلم براش تنگ میشه!عجیبه نه؟؟ندیدمش ولی دلم واسش تنگ میشه! خب دیگه دله نمیشه کاریش کرد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 1:14 توسط من و پونه
|
|
||